|
|
شخصیتهای طنز پیشوا
سلام
برای تنوع از امروز میخوام مطالبی رو راجع به چهره های سرشناس پیشوا بنویسم از قدیم و ندیم یعنی زمان طاغوت توی پیشوا هر کسی رو طبق یه چیزی که اتفاق افتاده بوده یا کاری که انجام شده بوده یا وضعیت ظاهری افراد برای بعضی آدما اسم میذاشتن که میخوام بعضی از این شخصیتها که عمدتا طنزهای اجتماعی پیشوا هم بودند معرفی کنم ....من اسم کسانی رو که فعلا در ذهنم هست اینجا ذکر میکنم و از تمام کسانی که افراد دیگری رو علاوه بر اینها میشناسند یا در مورد این افراد حرف یا مطلب یا خاطره ای چیزی دارند اعم از اهالی پیشوا یا کسانی که با پیشوا آشنا هستند تقاضا میکنم مطالبشون رو بدن تا اینجا قرار بدیم . اما اسامی بعضی از این افراد (جدای از مثبت یا منفی بودن شخص) : اصغر قاتول (با اصغر قاتل معروف ورامینی فرق داره) اصغر خروسی اکبر ملا اکبر خوشگله آق حسین دیوونه داوود عطا (یا داوود دیوونه) رضا تابوتی شعبون غشو ولی الله شمر حضرت عباس (خدا بیامرز) مرتضی پلی (مخفف پهلوون) اصغر ذغالی حسن عشقی علی شیشک اکبر ترک اصغر کشور تقی گچی (یا همون تقی آجری) اکبر شوفر شاطر اکبر حسن ژیگول حسین ناموس اگه بازم یادم بیاد معرفی میکنم و به مرور در مورد هر کدوم شرح مختصری یکی یکی میدم
خاطرات محمد علی صمدی
خاطرات
محمد علی صمدی: برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید بدو ما شا الله ...بدو برادر ،خسته نشی ،بگو یا حسین (ع) ... ایستادی بودی کنار گودال و بچه ها را وادار به پریدن از روی آن می کردی از صبح آن روز مشغول دویدن و با لا و پایین رفتن بودیم و خستگی همه را کلافه کرده بود ،اما تو اصلا توجهی به بدن خیس از عرق ما ، در سرمای استخوان سوز کردستان نداشتی و کار خودت را انجام می دادی . بالا خره دلم را به دریا زدم و تصمیم گرفتم مدتی استراحت کنم .آمدم کنار و روی صخره ای نشستم ،هنوز نفسی تازه نکرده بودم که صدای فریادی مرا از جا پراند . برادر چکارمی کنی ،بدو بیا تو صف . صدای تو بود ،نگاهت که کردم با عجله به سمت من آمدی و برای اولین بار مرا متوجه لنگیدن خود نمودی .با لای سرم ایستادی و محکم گفتی :پاشو وایستا برادر ! ایستادم ودر چشمانت نگاه کردم . چی کار می کنی ؟یا لا برو پیش بقیه . خسته شدم برادر ،نفسم دیگه با لا نمی یاد ،یک نفسی تازه کنم ... خسته شدم یعنی چه ؟مگه اومدی گردش ؟موقع عملیات ،باید 10 برابر این بدوی و بپری تو این کوه و کمر ،والا سرت رو می ذارن روی سینه ات . نمی تونم برادر،اصلا شما خودتون از صبح فقط دستور می دهید .خودتون چقدر همپای ما دویدید که متوجه حال ما بشین ؟ دیگه حرصم در آمده بود ،حسابی از دستت شاکی بودم ،به خصوص وقتی فهمیدم که پاهایت می لنگد ،آخه چرا باید یک آدم لنگ را مسئول آموزشی بچه ها بکنن ؟تو ی این کوه و کمر ،آدم سالم مشکل راه می ره آن وقت ... نمی دانم در جواب من چه گفتی که من زدم به سیم آخر ... اگه راست می گی ،خودت یک بار از روی گودال بپر ،بچه های مردم خسته ان .در حالی که ناراحتی از چهره ات به خوبی آشکار بود به تندی گفتی :اگر قرار باشه من با هر کدام از شما یک بار بپرم که چیزی از من باقی نمی مونه . و بعد با مکثی کوتاه ،همراه با اشاره دست و حالتی امرانه دامه داد ی : پاشو برادر ،پاشو تنبلی بسه ،پاشو که خیلی معطلمان کردی . خیلی جسور شده بودم ،خستگی همه چیز را از یاد برده بود ،بی توجه به حرف دوباره نشستم روی زمین و با پر رویی گفتم : من از جایم تکان نمی خورم تا خستگی ام در بره ؛شما هم هر کاری می خواهی بکن ،مگه از من چیزی باقی مونده ؟ لج کرده بودم ،می دانستم که تو به عنوان مسئول ما می توانی برای این نافرمانی آشکار من تنبیهی در نظر بگیری .اما تو دیگر چیزی نگفتی ،رفتی کنار صف و ...بدو ما شا الله بدو برادر ،خسته نشی ،بگو یا حسین (ع) . عجب صدایی دارد این برادر ،تا به حال دعای کمیل به این با صفایی نخوانده بودم ،حتما از تهران آمده ،ما که نیرو به این خوش صدایی نداشتیم ،در تاریکی حسینیه و از میان جمعیت به سمت صف جلو که نور ضعیفی از آنجا سو سو می زد ،راه خودم را باز کردم .برادری با موهای مجعد جلو تر از همه ،روی شمعی نصفه نیمه قوز کرده بود و شانه هایش از فرط گریه تکان می خورد ... خدایا ،ظلم کردیم به خودمان ،پیروی از نفس کردیم ،گناه کردیم .اما حا لا اومدیم به در گاهت ،اومدیم به در گاه حسینت (ع) او مدیم به در گاه علی اصغرت (س) ... سوز صدایش و حرکت سرش هق هق بلند گریه هایش ،بغض سنگینی را در سینه ام ایجاد کرد . پشت سرش نشستم تا بعد از اتکمام دعا ،اولین نفری باشم که پیشانی او را می بوسم .دعا که تمام شد ،چراغها روشن شد و من هم به سرعت اشک هایم را پاک کردم و ایستادم .برادر دعا خوان هم بعد از مدتی بلند شد و بر گشت به سمت من .حسابی جا خوردم ،تو بودی ؟تو بودی که با آن حنجره آسمانی ات سینه ام را سوزاندی ؟یا د آن روز و برخورد گستاخانه ام با تو ،عرق شرم بر پیشانی ام نشاند .تو با آن چشمان پف کرده و سرخ از اشک ،موهای آشفته ات و آن نگاه معصومانه ات با آن روز صبح خیلی تفاوت داشتی . حد اقل به نظر من این طور آمد ،سلانه سلانه به من نزدیک شد ی ،پیشانی ات را بوسیدم و در آغوشت گرفتم . خسته نباشی دلاور ،ناز نفست ،جگر مون رو سوزوندی ،کلی حال کردیم . چیزی نگفتی ،وقتی از آغوش هم جدا شدیم ،دیدم که می خندی ،به نظرم آمد که خاطر آن روز من یادت آمده ،سرم را بی اختیار پایین انداختم و گفتم : برادر ،من شرمنده شما هستم ،آن روز خیلی جسارت کردم .شما به بزرگی خودت ببخش ،خیلی خسته ... بی خیال با با ،مگه چه کار کردی که معذرت می خوای ...و صورتم را بوسیدی . دیگر یادم نیست چه چیزهایی به هم گفتیم .تنها به یاد دارم که تصمیم گرفتم تا زمانی که در کردستان هستم ،هر چه بیشتر به تو نزدیک شوم . آن شب از یکی از بچه ها پرسیدم :این برادری که دعای کمیل می خواند ،کدام قسمت تیپ کار می کند ؟فکر نمی کنم جزو بچه های تبلیغات یا روابط عمومی باشد ؟ نه با ب ،حاج علی است ،قائم مقام تیپ ،با حاج محمود مثل داداش می مانند ... بعد از نبردی 9 روزه با ضد انقلاب ،با سر و رویی خاک آلود و ژولیده دیدمت ،نشستی روی زمین و به اسلحه ات تکیه دادی ،آمدم کنارت ،تا مرا دیدی خندیدی و دستی به شانه ام زدی ،صورتت و لب هایت پوست شده بود .با صدایی که خستگی به خوبی از آن پیدا بود ،گفتی :محمد جگرم دارد از تشنگی می سوزد ،بین می تونی یک نان و ماستی پیدا کنی ،شاید کمی راحت شوم . از کجا با ید نان و ماست تهیه می کردم ،در منطقه عملیاتی بودیم و تدارکات هم مدتها بود ،آذوقه ای در بساطش نبود ،اما با دیدن چهره نزارو خسته تو دلم نیامد جواب رد بدهم .چشمی گفتم و به سرعت نشستم ترک موتور یکی از بچه ها و رفتیم پی نان و ماست .با لا خره پس از جستجوی بسیار ،پیرزنی برایمان نان و ماست آورد و گذاشتم جلویت . نانی به ماست زدی ،بفرمایی گفتی و بردی مقابل دهانت ، و ناگهان ببینم محمد ،پول این نان و ماست را دادی ؟ هر چه اصرار کردیم پول نگرفت علی آقا . نان و ماست را نخورده به ظرف بر گردانی و گفتی : دلاور ،ازت خیلی ناراحت شدم ،اگر خورده بودمش چی می شد ؟هر وقت پولش داده شد از آن استفاده می کنیم .حالا شما بخور ،من می روم پولش را هر طور شده می دهم . خیلی بهت زده ،با صدایی فریاد گونه گفتی : برادر من ،این چه در خواستی است که از من می کنی ... رفتیم به همان ده و به هر زحمتی بود پیرزن را راضی کردیم پول را بگیرد ،و تا بر نگشتم و خبرش را به تو ندادم ،لب به آن نان و ماست نزده بودی . پشت فرمان ،دائما در فکر لحظه ای بودم که مقابل امام قرار می گرفتیم . نمی دانم که آیا تو هم که روی صندلی جلو ،کنار من نشسته بودی در این فکر بودی یا نه ؟چهره ات آرام تر و آسوده تر از همیشه می نمود ،و با نگاهت ذرات برفی را که بر جاده می نشست ،ذوب می کردی ،به چه فکر می کردی ؟خیلی دوست داشتم بدانم ،اما حیفم آمد سکوت و آرامش خاطرات را بر هم بزنم .بعد از آن عملیات فشاید اولین باری بود که فرصت نشستن و استراحت را پیدا کرده بودی . از بقیه عقب مانده بودیم ،مجبور شدیم جایی توقف کنیم و همین باعث شد از کاروان عقب بمانی .وقت هم کم بود اگر دیر می رسیدیم .امکان ملاقات با امام را از دست می دادیم .بوران شدید تر شده بود ،ما شبانه از جاده ای مه احتمال کمین ضد انقلاب در آن کمتر بود به سمت تهران در حرکت بودیم .در میان راه ،برای رفع خستگی ،هر چند وقت ،من و تو به نوبت رانند گی می کردیم ؛اما با لا خره تو گفتی:« محمد بزن کنار ،یک نیم ساعت چرت بزن ،خدای ناکرده با این چشم های خواب زده می ریم ته دره یا جاده را گم می کنیم .» با اینکه می دانستم باید عجله کرد اما از فشار خواب حسابی کلافه شده بودم ،پس برون چانه زدن پاترول را زدیم کنار جاده و بعد از اینکه شیشه ها را خوب بستم و بخاری را روشن صندلی را خواباندم تا متی چرت بزنیم ،تو گفتی :« من نمی خوابم تا بتوانم بیدارت کنم ،زیاد هم خسته نیستم ،تو حسابی استراحت کن .»بی تعارف گفتم :« شرمنده ام علی آقا ،پس فعلا یا علی ما رفتیم به عالم هپروت و چشم هایم را روی هم گذاشتم .» نمی دانم چند دقیقه گذشته بود که احساس کردم کسی دارد به شیشه جلو می کوبد .فکر کردم خواب می بینم ،یا شاید تو هم از ماشین خارج شدی و یا سنگیرزه ای یا تگرگی بوده .اما کسی داشت ،منظم و محکم روی شیشه می کوبید ،با زحمت چشم هایم را باز کردم و به سمت صدا نگاه کردم .کسی آن بیرون زیر بوران شدید ایستاده بود ،صورتش را نتوانستم بشناسم ،هنوز گیج خواب بودم . بلند شدم و نشستم ،آن برادر صدا زد : دیر شد برادر ها بجنبید ،تا تهران راه زیادی مانده ،امام منتظره ... صدایش انگار از ته چاه به گوشم می رسید . خیالم راحت بود که خودتی . بی اختیار نگاهی به ساعتم کردم . نزدیک بود سکته کنم . به جای نیم ساعت بیشتر از دو ساعت بود که در خواب بودم . رو کردم به تو تا چیزی بگویم ،اما دیدم تو هم داری دهان دره می کنی و به ساعت نگاه می کنی . دو ریالی ام افتاد که بله ،آقا علی هم پشت سر من یا علی را گفته . نگاهی به من کردی و خندیدی . ـ ای ولا علی آقا ما که نگفتیم نخواب حد اقل من را بیدار می کردی بعد . ـ شرمنده ،اصلا خودم متوجه نشدم . به هر حال کاری است که شده ،پدال را فشار بده بریم . به سرعت دست به سویچ بردم و ماشین را روشن کردم ، همان موقع بود که متوجه لرزش حقیقی در بدنم شدم . فضای داخل ماشین مثل یخچال سرد شده بود و تقلاهای بخاری ماشین انگار هیچ تاثیری در دمای اتاق نگذاشته بود . در این فکر بودم که اگر تو از خواب بیدار نشده بودی ممکن بود یخ بزنیم ، چون موتور خاموش شده و بخاری تقریبا از کار افتاده بود که سوال تو مرا به خود آورد : ـ بچه ها چطوری ما را پیدا کردن ؟ اونا باید خیلی از ما جلو تر باشن ،تازه از یک جاده ی دیگه رفتن . با تعجب جواب دادم : کدوم بچه ها ؟ اینجا که خبری نیست . اطراف ماشین غیر از باد و بوران ،چیزی به چشم نمی خورد ،چراغها رو روشن کردم ،،برف بود و جاده ای یکدست سفید شده .هیچ چیز دیگری قابل تشخیص نبود . پس کی بود که کوبید به شیشه و ما را بیدار کرد ؟ جاخوردم ،پس تو هم آن مرد را دیده بود ی که به پنجره می کوبید ،پس تو نبودی که ماشین خارج شدی بودی .با وجود اطمینان از این قضیه پرسیدم :« مگه شما نبودی ؟» نه بابا ،مرد مومن !من را هم اونا بیدار کردن ،گفت داره دیر می شه . سکوت سنگینی در میانمان حکمفرما شد . هزار فکر به سرم خطور کرد ،نکند ضد انقلاب بوده .نکند کمین خورده باشیم ؟اما اگر کمین بوده پس چرا طرف این طوری آمده ما را از خواب بیدار کرده؛ نکند ... صدای بازوو بسته شدن در ماشین مرا از جا پراند ،تو از ماشین خارج شده بودی ،بدون احتیاط و با عجله پشت سر تو ،من هم از ماشین خارج شدم .سرما تا مغز استخوانم را سوزاند .تو دائما اطراف ماشین را می کاویدی و این طرف و آن طرف می دویدی ،روی برف ها دنبال چیزی می گشتی ،در ماشین را باز کردم و اسلحه ام را بر داشتم و مسلح کردم ،گر چه اگر کمینی در کار بود ،این کار هیچ فایده ای نداشت .آمدی کنارم و با صدایی که احساس کردم از ترس و یا نگرانی می لرزد و بات فریاد گفتی :« محمد !برف روی جاده دست نخورده ،صاف صافه ،حداقل باید نیم ساعت همین طوری برف بیاد تا جای پا با چرخ ماشین رو پاک کنه ،اما هیچ ردی روی برفها نیست ،هیچ کس غیر از ما ما اینجا رد نشده .» با حیرت نگاه نگاه کردم ،چه می خواستی بگویی ؟قدرت فکرن نداشتیم ، منظورت را نمی فهمیدم ،دوباره فریاد زدی . اما من و تو را یکی بیدار کرد ،یکی به پنجره ماشین زد ،یکی گفت دیرتون شده ،تا تهران خیلی مونده ،به خدا یکی گفت .من خواب نبودم ،توی بیداری بود . دیدی چقدر ماشین سرد شده بود ،اگر بیدرمان نکرده بود ممکن بود یخ بزنیم طرف گفت امام منتظره ... در میان برفها زانو زدی و سجده کردی .هق هق گریه ات بلند شد ،ضجه می زدی و بلند فریاد می کردی شانه هایت تکان می خورد ،فریاد زدی یا حسین .اشک در چشم مان حلقه زد ،از خودم لجم گرفت که چرا من متوجه غیر عادی بودن این جریان نشدم ،من هم زانوزدم و سر بر شانه ات گذاشتم و فریاد زدم : یا حسین (ع) ! روز 13 تیر ،چند ساعت از ظهر گذشته ،آمدی به قرار گاه ،همان طور خندان و و لنگان دوباره رو به من گفتی :« محمد نان و ماستی بیاور ،48 ساعته ،نه آب خوردم و نه غذا ،بدو که ممکنه از گرسنگی شربت شهادت بنوشم .» غذاو آبی تهیه کردم و توی سینی پلاستیکی گذاشتم جلویت .اولین قاشق غذا را که مقابل دهانت گرفتی سر و صدای بیسیم بلند شد و تو را صدا کرد .غذا را لب نزدی و رفتی کنار بیسیم .خبر دادند که ضد انقلاب در محور (نقده – مهاباد ) با بچه ها درگیر شده و آنها احتیاج به کمک دارند .بدون اینکه لبهای ترک زده ات را به آب و غذا بزنی به سرعت اسلحه ات را برداشتی و راهی شدی ،و من هم که لیوان آب در دست ،افتادم دنبالت تا حداقل آن یک لیوان آب را بخوری ،به گرد پایت نمی رسیدم .رفتی و دیگر نیامدی .آمدی اما دیگر گرسنه نبودی ،دیگر نمی لنگیدی ،فقط می خندیدی و به سینه ات اشاره می کردی ، به زخمی که جای بوسه گلو بود ؛و به من می خندیدی ؛به حاج محمود می خندیدی ،می خندیدی همان طور که معروف بود ،بروجردی در لحظه شهادت لبخند ه لب داشته .چقدر پس از شهادت او بی تابی کردی .چقدر بعد از شهاد ت علی گنجی زاده گریه کردی . وحالا ما بودیم که گریه می کردیم و حاج محمود که دائما می گفت :« علی کمر لشکر را شکست ،علی کمرم شکست .» وصیتنامه فرمانده شهید علی قمی
بسم الله الرحمن الرحیم
با درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی و با درود به روان پاک شهدای گلگون کفن انقلاب اسلامی ،بخصوص شهدای مظلوم و گمنام کردستان ،با لا خص شهید مظلوم بروجردی و شهید ناصر کاظمی و شهید گنجی زاده ،قبل از هز چیز از برادران یا خواهرانی که وصیت نامه حقیر را می خوانند عاجزانه تقاضا دارم که از خداوند متعال درخواست آمرزش گناهانم را بنمایند . در دعاها و نیایشهایتان و در مجالسی که روضه ابا عبد الله (ع) خوانده می شود و شما به یاد مظلومیت و غریبی سید الشهدا اشک می یریزید و دلتان می شکند ،خدا را به مظلومیت و غریبی حسین (ع) قسمش بدهید که گناهان مرا ببخشد و از سر تقصیراتم بگذرد . اما بعد ،هر کس از من طلب دارد قرضم را ادا کنید و هر کس هم از من طلب دارد ،مدیون می باشد که اظهار نکند . از کلیه رزمندگان کردستان که با جیره خواران شرق و غرب می رزمند تقاضا دارم که با مردم ،رئوف و مهربان باشند و از کلیه برادرانی که مدتی در منطقه کردستان بودند و تجربه ای کسب کرده اند تقاضا مندم که همچون شهید بروجردی ها و کاظمی ها که چون کوه در کردستان با تمام کمبود ها و نارساییها و سختیها و مشکلات ساختند و تا آخرین نفسهایشان در این منطقه محروم ماندند و شهید شدند ،تا از بین بردن آخرین نفر ضد انقلاب در منطقه بمانند و خدمت به این منطقه محروم بنمایند .مردم را از یوغ ستم این جنایات پیشگان آزاد نمایید .اگر جنازه ام پیدا شد در بهشت زهرا دفن کنید و هر گاه بر سر مزارم برای فاتحه خوانی آمدید روضه ابا عبد الله بخوانید تا به خاطر اشکهایی که به یاد مظلومیت حسین (ع) ریخته می شود .خدا از سر تقصیراتم در گذرد . و السلام علی قمی کردی علی قمی - قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
قائم مقام فرمانده لشگر 155 ویژه شهدا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
شهید «علی قمی کردی» ،در سال 1339 در شهر مقدس« قم »به دنیا آمد و 24 سال بعد در «کردستان» به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد . در دوران انقلاب شکوهمند اسلامی ،هنگام پخش اعلامیه و نوار ،مورد اصابت گلوله مزدوران رژیم قرار گرفت و به شدت مجروح شد . و این جراحات باعث شد یک پای ایشان مقداری کوتاه شود . پس از انقلاب نیز هنگامی که ایشان مشغول آموزش نظامی به نیروها بودند ،از ناحیه پا ی سالم خود به شدت شکستگی استخوان پیدا می کند و به همین دلیل تا لحظه شهادت از ناحیه پاهای خود ناراحتی و مشکل داشتند .علی رغم مخالفت مسئولان با حضور ایشان در «کردستان» به دلیل وضعیت جسمانی وی ،او بی توجه به هشدار ها و توصیه ها به همراه شهیدان« بروجردی »،«کاظمی»، «محمود کاوه» و «علی گنجی زاده» عازم «کردستان» شد و تیپ ویژه شهدا را که بعد ها تبدیل به لشگر شد .پایه گذاری نمودند و تا سال 63 در سمت فرماندهی عملیات و قائم مقام تیپ مشغول فعالیت بود . پس از شهادت وی تلاش خانواده اش برای یافتند وصیتنامه از او به نتیجه نرسید .تا اینکه شهید «محمود کاوه» در خواب شهید« قمی» را می بیند و «علی» به او می گوید که وصیت نامه ام لای یکی از کتاب هایم قرار دارد و نام کتاب را نیز به شهید« کاوه» می گوید .شهید «کاوه» به منزل او در پیشوای ورامین می رود و وصیت نا مه ای را که در زیر می خوانید در میان اوراق همان کتاب می یابد .
علی را در قطعه 24 به خاک سپردند ،بالای قبر چمران و کنار قبر حاجی پور . همان جایی که بار ها رویش نشسته و به برادرش گفته بود :یک روزی مرا درست همان جا دفن خواهند کرد . پدرش که امام جمعه پیشوای ورامین بود تا چندی پیش ،هر شب جمعه بر سر مزار فرزندش روضه ابا عبد الله می خواند .اینک آن روحانی آزاده به دیار باقی شتافته ،امید است که با فرزند مجاهد خود محشور شود . علی را تهدید کرده بودند اگر به کردستان بروی حقوقت را قطع می کنیم ،اما او رفت و پس از شهادتش معلوم شد حتی یک بار برای گرفتن حقوق ،اقدام نکرده است . منبع:"ستارگان آسمان گمنامی"نوشته ی محمد علی صمدی،نشر فرهنگسرای اندیشه،تهران-1378 ورامين در گذر تاريخ
ورامين در گذر تاريختاريخچهچهاردهمين كشور كه من اهورامزدا آفريدم « وارنا » چهار گوش است كه در آن فريدون و قاتل آزادي هاك « ضحاك » زائيده شده است . وارنا در كتاب مرآت البلدان با ورامين و قلعه ايرج منطبق گرديده است . در كتاب ونديدا در فصل سير و مهاجرت از قوم آريايي كه در حوالي ري ساكن شدند نام « راكا » و « وارنا » را مي برد كه شبيه با « ري » و « ورامين » است . گويند چون فريدون سرزمين هاي متصرفي خود را بين سه فرزندش تقسيم نمود سرزميني را كه از همه اجل بود را به ايرج پسر بزرگ تر كه پادشاه ايران بود و در طبرستان مي زيست ، سپرد . با استناد به كتاب قصه هاي آريايي ( اوستا و ودا ) در حدود چندين هزار سال پيش از ميلاد آريايي ها كه در سيبري زندگي مي كردند به دليل سرماي شديد به طرف سرزمين هاي گرم حركت كردند آنان براي دست يابي به اين سرزمين ها تا حوالي ري آمدند و بنابراين مي توان گفت : كه روي ورامين محل سكونت آريايي ها بوده است . آريايي ها بعد از سكونت در هر محلي يك قلعه مي ساختند و قلعه ي مزبور به دو قسمت تقسيم مي شد : يك قسمت براي سكونت خانواده و قسمت ديگر براي نگهداري دام . در اين قلعه ها براي گرم شدن و رفع نياز مردم و از طرفي براي جلوگيري از شبيخون زدن بومي ها آتش مي افروختند . از جمله ي اين قلعه ها كه در داستان جمشيد آمده « ور » نام دارد . به معني حرارت و گرمي . از طرفي مي توان گفت : شايد واژه ي ورامين تغير يافته ي « وروين » باشد . مر به معني حرارت و قلعه و وين به معني جنگل و تاكستان وووجود روستاي « ده وين » در نزديك ورامين با وجود تاكستان هاي زياد دليلي براي اثبات مدعاست . برهان قاطع درباره ورامين مي نويسد : ورام بر وزن سلام چيزهاي سهل و كم وزن راگويند و نام شهري باشد از ملك ري كه به ورامين اشتهار دارد . ورامين بعد از اسلامدر سال 22 هجري ، عمر يكي از مأموران خود را به ري مي فرستد ( نعيم بن مقرن ) در آن زمان در ري سياوخش حوكمت مي كرد كه خود را براي مبارزه با سپاه عرب آماده مي كرد . در بين سپاهيان سياوخش شخصي بنام رامي كه با وي دشمني داشته با مأمور عمر در روستاي كوچك قوهه ملاقات مي كند و مأمور عمر هم سپاهي را در اختيار وي مي گذارد در روز جنگ كه سياوخش با سپاهيانش به مبارزه با عرب ها مي رود رامي از دروازه اي كه در برابر كوه طبرك قرار داشته است وارد شهر مي شود و به كشتار مردم مي پردازد و مردم ري نيز غارت مي شوند . و از آن پس بايد به مسلمانان ( عرب ها ) خراج مي دادند ولي چون بعد از مدتي مسلمان شدند اين وضعيت از بين رفت و مردم ورامين نيز شيعه شدند . ورامين در قرن ششمورامين در قرن ششم يكي از آبادترين و پر جمعيت ترين ايالتهاي ري بوده است . از جمله خاندان هاي معروف و مشهور عراق در اين قرن ، خاندان رضي الدين ابوسعد وراميني بود كه رازي قزويني دركتاب النقض از خاندان ابوسعد و خدمات آن ها با احترام زيادي ياد كرده است . مؤسس اين خاندان رضي الدين وراميني است . مردي معتقد و مؤمن ك نوادگان و پسران آن در تأمين مراكز و اماكن و مساجد و تبديل ورامين به يك مركز علمي و فرهنگي شيعي تلاش هاي زيادي كرده اند . اين قرن ، قرن رفاه فرهنگ اسلامي ورامين است ولي در اوايل قرن هفتم كه با حمله ي مغول مصادف است اين شهر هم صدمه مي بيند ولي كم تر از شهرهاي ديگر . در اين زمان مردم ري ( در زمان غازان خان ) به ورامين و تهران مهاجرت كردند ولي بدليل شرايط خوب آب و هوايي ورامين بيشتر به اين مي آمدند . پس از ويراني ري ورامين موقعيت خود را حفظ كرد و مركز تشكيلات مالي و اداري گرديد . علاوه بر اين توانست مركز شيعه قرار گيرد . البته به جز توهه حمير و مردم ارنبويه كه سني بودند . طايفه ها : ترك ، تاجيك ، هداوند ، تات ، پازوكي و عرب ، سياه منصوري ، كنگرلو و خرجي و ماني از طوايف اين منطقه مي باشند . زبان : همه ي اين طايفه ها در ورامين فارسي صحبت مي كنند و بررسي هر يك از اين طوايف ، را با فرهنگ ، زبان و اعتقادات خاصي روبرو مي كند ولي نياز مردم باعث شده كه زبان واحدي را انتخاب كنند و به دليل يكي شدن و آميختن با هم تشخيص كرد وترك و تاجيك از هم مشكل است . پازكي ها ، سياه منصوري ها ، قشقايي ها ، و ايل مافي كُردند ولي فارسي صحبت مي كنند . كنگرلو ها ، خرجي ها ريشه تركي دارند ولي نسل امروزشان تركي نمي دانند و گويش و لهجه مخصوص وراميني ها را دارند . عرب ها هم زبان عربي آميخته به فارسي صحبت مي كنند . هداوندي ها هم بعضي از ويژگي هاي زبان لري را حفظ كرده اند . نمونه اي از گويش وراميني هست و نيست >>>>>> هستِ و نيستِ كتاب را >>>>>> كتابِ رِ يا كتابِ رُ . دين : خنفي ها در ارنبويه زندگي مي كرده اند و تا قرن هفتم دينشان هم همين بوده است . در قوهه حمير هم سني مذبان ساكن بودند و در قوهه آب هم خانقاه صوفيان بوده است . در روستاي خورين نيز عده اي از علي اللهي ها زندگي مي كرده اند ولي در كل اكثر مردم ورامين شيعه اثني عشري هستند . بزرگان : قطب الدين ازي وراميني از مفاخر علمي ايران و از منطق دانان ، عبدالملك بن محمد بن عبدالملك وراميني از فضلا ، استاد معصوم از موسيقي دانان ، قاضي محمد وراميني از شاعران دوره ي صفويه ، محمد بن شاه بن القاسم حسيني ، عزالدين رازي شاعرتسنيعه ، قاضي عطا الله وراميني از شاعران زمان شاه تهماسب و قاضي عبدالله وراميني . آثار باستاني : قلعه ايرج ، مسجد جامع ، ميدان كهنه گل ، نازين قلعه ( كه روزگاري ارگ بوده و در زماني هم زندان ) ، قصر بهرام ، برج اعلاء الدوله و برخي امام زاده ها . امامزاده ها : امامزاده جعفر، امامزاده علي ، امامزاده عبدالله ، امامزاده زيد ابوالحسن ، امامزاده هادي ، امامزاده شصت ، امامزاده يحيي . امامزاده زيد ابوالحسن : هنگامي كه وارد اين بنا شديم با آرامگاهي روبرو گشتيم كه واقع در حياطي بزرگ بود كه سنگ فرش شده بود .جنس اين بنا از كاه گل بود در ابتداي ورود با دري روبرو شديم كه بارگاه اصلي با آن در حدود 4 يا 5 متر فاصله داشت آن گاه با پمودن 3 پله كاه گلي وارد آرامگاه شديم كه مغبره بدون هيچ حفاظي و حصاري در وسط فضايي به اندازه ي 12 متر و شايد بيشتر قرار داشت ، صاحب اين امامزاده ( زيد ابوالحسن ) از دانشمندان قرن هشتم است و نويسنده ي كتاب « حسن الكبارفي معرفه ائمه الاطهار » كه از اين كتاب سه نسخه بيشتر در ايران وجود ندارد و مقدمه آن توسط استاد سعيد وزيري نوشته شده است . مسجد جامع ورامين : در بدو ورود به اين مسجد گرانقدر ابتدابا حياط اين مسجد روبرو شديم كه كمي جلوتر ديوارهاي بلندي با معماري هاي جالبي به چشم مي خورد كه روي آنها با كاشي كاري هاي آبي تزئين شده بود . پس از عبور از زير اين ديوار وارد راهروي باريكي شديم كه در دو طرف آن درهاي چوبي كوچكي قرار داشت و كمي جلوتر هم طرف چپ و هم طرف راست راهروهايي به طرف چپ و راست كشيده مي شد ، كه طاق هاي تو در تويي را در خود جاي داده بود . در وسط صحن مسجد حوضي ديده مي شد كه البته از تعلق آن به مسجد اطمينان كامل نداريم . « هرگاه به مقايسه مسجد قديمي مصر كه عمروعاص ساخته و مساجد قديمي قزوين و اصفهان و ورامين بپردازيم به اين نتيجه مي رسيم كه اولا ايرانيان در اصول معماري خود ثابت قدم بوده اند ثالثا نقشه هاي اوليه مساجد اسلامي را با احترام محفوظ نگاه داشته اند . » شعر نامه ي ديولافوا : ساخت اين بنا در زمان سلطنت سلطان محمد خدابنده ( خربنده اوجاتيو ) آغاز مي شود و در زمان سلطان ابوسعيد هم به پايان مي رسد . قسمتي از آن در سال 722 و قسمتي در سال 726 هجري خاتمه يافته است . در زمان شاهرخ ميرزاي تيموري قسمتي از اين مسجد تعمير مي شود . گويند كه استاد علي قزويني بنا و معمار اين اثر بوده است ولي كاملا مشخص نيست كه معمار كل بنا يا قسمتي از آن بوده است . اين مسجد يكي از قديمي ترين بناها بعد از برج اعلاء الدوله مي باشد . برج اعلاء الدوله : در گفتگويي كه با جناب استاد آقاي سعيد وزيري نويسنده ي اثر گرانقدر تاريخ ورامين داشتيم ايشان اين گونه اظهار داشتند كه اين برج ، برجي آرامگاهي است كه جدا از كل شهر ساخته شده و هنگامي كه ما براي عكس برداري از اين اثر رفتيم اين استقلال و جدايي به طور كاملا واضح به چشم مي خورد . اين برج متعلق به فخرالدين حسن علاء الدوله ودين بوده كه در قرن 608 ه.ق ساخته شده است و در سال 1310 ه . ش به ثبت رسيده است . (به عنوان اثري تاريخي ) اين برج از يك قسمت استوانه اي شكل ساخته شده و قسمت مخروط شكلي كه بر روي قسمت استوانه اي است . ارتفاع قسمت استوانه اي 2 متر و ارتفاع قسمت مخروطي 5 متر مي باشد كه روي هم رفته 17 متر مي شود . حسن اعلاء الدوله و دين هم معلم بوده و هم يكي از حكام محلي . روستا ها : در اين جا تعدادكمي از اين روستاها را ذكر مي كنيم . البته تعداد روستاهاي ورامين با استناد و به فرموده ي استاد وزيري دويست و اندي پارچه مي باشد . اين روستاها به شرح زير مي باشند : خورين ، خير آباد ، سرگل ، فرديس ، فيلستان ، گل عباس ، جليل آباد ده ماسين ، شيرين آباد و … . خورين : از روستاهاي آباد است كه مردمش بيشتر كردبچه هستند و داراي اعتقادات ويژه اي هستند . فرديس : واژه اي فارسي است به معني باغ و بهشت كه در قرآن به شكل فردوس آمده است . فيلستان : واقع در ورامين و از املاك علي شاه ظل السلطان بود كه پس از توقيف مظفر الدين شاه آن هنگام كه به سلطنت رسيد آن را به ميرزا محمود خان حكيم الملك بخشيد و پنبه ي آن معروف است .
منبع :تاريخ ورامين اثر استاد سعيد وزيري و بازديد از آثار تاريخي و مصاحبه با نويسنده كتاب
تحقيق و تاليف : فروزان پولادي و معصومه مرادي به راهنمايي خانم اسماعيلي کاروانسرای قصر بهرام - محسن ادیب
قصر بهرام کاروانسرای مربع شکل متعلق به عهد صفویه می باشد که از دیوارهای بلند با چهار برج نیم دایره تشکیل شده است. این کاروانسرا به دستور شاه عباس صفوی و بر سر سه راهی اصفهان، خراسان و مازندران بنا نهاده شده است. قصر بهرام از سنگ ساخته شده و دارای 4 ایوان و 24 حجره می باشد. شترخوانها یا اصطبلهای این کاروانسرا به گونه ای تعبیه شده اند که کاملا در پشت اتاقها قرار می گیرند. آب مصرفی این کاروانسرا از چشمه سیاه در 5/7 کیلومتری قصر، توسط آبراهه سفید رنگی که از سنگ تراشیده شده، منتقل می شده است.
توضیح مدیر وب سایت : قصر بهرام در فاصله 50 کیلومتری جنوب پیشوای ورامین و در پارک ملی کویر قرار دارد برای ورود به این منطقه اخذ مجوز از سازمان حفاظت از محیط زیست الزامی است . در منطقه جنوب شرقی قصر , سیاه کوه با ارتفاع 1865 متر قرار دارد . راههای ورود به منطقه : مسیر اول : مسیر پیشوا - قلعه بلند - مبارکیه ( محیط بانی ) و سپس قصر بهرام مسیر دوم : مسیر گرمسار - لجران - کهک - جاده سنگفرش گرمسار و سپس قصر بهرام مسیر سوم : ورامین - چرمشهر - بند علی خان - کوه های دوازده امام - مبرکیه و سپس قصر بهرام مسیر چهارم : کاشان - آران - مرنجاب - سفیدآب و سپس قصر بهرام نکات ایمنی : اگر از مسیر جنوبی قصد عزیمت دارید ( مسیر سفیدآب ) از مسیر خارج نشوید . این منطقه دارای باتلاقهای فراوان است . مسیر جاده سنگفرش برای خودرو پیشنهاد نمی شود . موقعیت دقیق جغرافیایی کاروانسرا بر روی GPS :
انقلاب احمدی نژاد متوقف شد
دکتر محمود احمدی نژاد رئیس جمهور با تایید مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی مبنی بر عضویت آقایان ولایتی، محسن قمی، حسن حبیبی و حسن خمینی در هیات موسس دانشگاه آزاد اسلامی، عملا از "تصمیم انقلابی" خود در مورد دانشگاه آزاد اسلامی چشم پوشی کرد.
به گزارش "الف"، در هشتم آبان ماه گذشته دکتر احمدی نژاد در جمع مردم پیشوای ورامین با انتقاد از افزایش شهریه دانشگاه آزاد، صریحا عبدالله جاسبی را تهدید کرد که اگر امسال شهریه ها کاهش نیابند، با تصمیمی انقلابی درباره دانشگاه آزاد، همه ملت را خوشحال خواهد کرد. با بی تفاوتی دکتر جاسبی و دانشگاه آزاد نسبت به این تهدید، رئیس جمهور در اواسط آبان ماه به 5 نفر از اعضاء شورای عالی انقلاب فرهنگی ماموریت داد اساسنامه جدیدی را برای دانشگاه آزاد اسلامی تهیه کنند. استدلال دکتر احمدی نژاد برای تهیه اساسنامه جدید این بود که از 7 نفر هیات موسس اولیه، 5 نفر فوت کرده یا استعفا داده اند و عملا 2 نفر یعنی آقایان هاشمی و عبدالله جاسبی به جای هیات موسس تصمیم می گیرند. در اوایل آذرماه اساسنامه تهیه شده توسط کمیته 5 نفره رئیس جمهور در دستور شورای عالی انقلاب فرهنگی قرار گرفت و تا ماده 10 آن نیز به تصویب رسید، اما چند روز بعد دکتر عبدالله جاسبی از مصوبه هیات موسس دانشگاه آزاد اسلامی مبنی بر پیشنهاد عضویت 5 نفر جدید بجای افراد فوت شده (مرحوم احمد خمینی) یا کناره گرفته (آیت الله خامنه ای، آیت الله موسوی اردبیلی، مهندس میرحسین موسوی) خبر داد. در اول آذرماه، هاشمی رفسنجانی که برای افتتاح کتابخانه واحد نجف آباد دانشگاه آزاد اسلامی به این شهر رفته بود با دفاع از عملکرد دانشگاه آزاد اسلامی گفت: امیدوارم شرارت هایی که می شود تا دانشگاه آزاد را تضعیف کند، شرش را کوتاه کنیم. سرانجام در سوم بهمن ماه، شورای عالی انقلاب فرهنگی با پذیرش استدلال آقای هاشمی رفسنجانی مبنی بر اینکه اصلاحیه دانشگاه آزاد باید توسط هیات موسس تدوین شود، بررسی و تصویب اساسنامه تهیه شده توسط هیات موسس دانشگاه آزاد اسلامی مبنی بر اضافه شدن آقایان حبیبی، حسن خمینی، ولایتی، محسن قمی و جعفر توفیقی را بررسی و بجز نفر آخر، به درخواست رئیس دانشگاه آزاد اسلامی پاسخ مثبت داد. هفته گذشته دکتر محمود احمدی نژاد به عنوان رئیس شورای عالی انقلاب فرهنگی با امضاء ابلاغ عضویت آقایان حسن حبیبی، سید حسن خمینی، محسن قمی و علی اکبر ولایتی، عملا از تصمیم انقلابی خود درباره دانشگاه آزاد اسلامی عقب نشینی کرد. جامعه تحلیلی خبری الف، در آبان ماه گذشته به رئیس شورای عالی انقلاب فرهنگی توصیه کرده بود به جای اقدام مستقیم برای عزل آقای دکتر جاسبی، با افزودن بندی به اساسنامه دانشگاه آزاد، صورت های مالی این دانشگاه را شفاف و نظارت پذیر سازد و در کنار آن دولت محترم بررسی و اعلام کند که چرا هزینه سرانه دانشجویان دانشگاه های دولتی، 5 برابر هزینه سراسری دانشجویان دانشگاه آزاد است. |





